این زندسا, مثلا مرده, عکسه فیلمه.البته از عکسای پشت صحنه...
ی خورده ی کمی این اواخر درگیره اینم بودم...
مرسی که تو یادتون هستم و بهم سر می زنین.
خیلی مرسی......................................................................
خیلی کم میام نت, این روزا یکمی زیاد درگیرم, هم در گیره کار, هم اتفاقای قشنگ...
ولی برمی گردم, نمی دونم کی, اما نه خیلی دیر...
...بزودی...
..................
.......................
.............................
راستی بازم مرسی از اینکه میاین...
این حاصل وقتیه که منتظر مامان بودم... ![]()
دوست ندارم زیر بارون راه برم, ولی دیدن بارون از پشت شیشه و رد پاشو رو شیشه خیلی دوست میدارم...
ساله شیرینی داشته باشین امسال و تو تاریخ ۸/۸/۸۸ ی اتفاق خوب واستون بیفته که همیشه یادتون بمونه...
سال ۸۷ گذشت, برای من خوب شروع نشد ولی خوب ادامه پیدا کرد و خوبم تموم شد...
نه, نا شکری نمی کنم بدم شروع نشده بود ولی خوب, ادامه و آخرش خیلی بهتر شد, خدارو شکر.
ی جورایی ما آدما به اومدن سالها هم مثل اومدن روز و شب و خیلی چیزای دیگه عادت کردیم! حالا تو هر سنی یجور... بچه ها هرسال خوشحال از ۷ سین و ماهی و سبزه و رنگ کردن تخم مرغ... نوجوونا خوشحال از عیدی گرفتنا و تعطیلی مدرسه ها... جوونا البته نه همشون ولی اغلب حوصله مهمونیا, شلوغیا و رفت و آمداشو ندارن (مثلا من الان تو این مرحلم, پس یعنی جوونم هنوزا...
) و خلاصه هرکی تو هر بازه ی سنی که هست ی جور عادت کرده سالها رو بگذرونه... همشم منتظریم زودتر بگذره ببینیم بعدش چی میشه تا پیر میشیم و می بینیم همه اونایی که آرزوی گذشتنشو می کردیم همون خود زندگیمون بوده...
هممونم همه اینارو می دونیم, ولی برخوردمون همینه که هست, آدم نمی شیم که...!
...
آخرش اینکه عید همتون مبارک
وقتی موقع چسبوندن عکس حواست نباشه...!
...
